|
راز پروانه زنجیر زلفش هر طرف دیوانه وارم میکشد...با اشتیاقم میبرد بی اختیارم میکشد
|
برای این همه درد نمیشود که پریشان نبود و گریه نکرد صدای فاجعه می آید به خون نشست زمین ز عشق چه میپرسی؟ که قهرمانان در مسلخ اند و جمله اسیر بیا به یاد عزیزش کنار هم بنشینیم و با صدایی به بلندای آسمان به سرخی سپیده دمان نام بزرگش را فریاد کنیم نام آن خورشید به خون تپیده آن نخل بارور آن پیر خرد نمیشود که پریشان نبود و گریه نکرد نام او***حسین(ع)***است [ شنبه 1390/10/10 ] [ 16:4 ] [ نسیم ]
[ ]
آرزو دارم نیلوفر به دریاهای آزاد سفر کند آرزو دارم بید مجنون لیلی اش را بیاید و رها بر روی چمن ها قدم زند آرزو دارم عروسک روی دیوار از استشمام هوای دشت لذت ببرد آرزو دارم مثل آخر قصه های مادربزرگ خورشید و ماه به جای سیاهی یکدیگر را در آغوش کشند آرزو دارم همه ی آرزوهایم با پاکی تو یکی شوند و هم بال با فرشته ها تا بی نهایت رویا اوج بگیرند [ پنجشنبه 1390/09/10 ] [ 14:8 ] [ نسیم ]
[ ]
[ جمعه 1390/09/04 ] [ 22:29 ] [ نسیم ]
[ ]
به قلب عاشقم سنگ نزن کبوتر احساسم را زخمی کردی آشیانه ی دلم از هم گسست
نوشته شده در دل نوشته ها [ جمعه 1390/09/04 ] [ 15:55 ] [ نسیم ]
[ ]
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت من در انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد من شروع کردم
وقتی او تمام شد من آغاز شدم
و چه سختست تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن مثل تنها مردن دکتر دکتر علی شریعتی [ سه شنبه 1390/09/01 ] [ 13:40 ] [ نسیم ]
[ ]
خاطرم هست شبی را که با تو دردودل میکردم وقتی قلبم مالامال درد بیکسی بود اشک را به من هدیه کردی وقتی سرم از هوای بیکسی پر شده بود مهر را به من هدیه کردی وقتی پاهایم از تنها رفتن سست شده بود قد قامت الصلوه را به من هدیه کردی همه چیز به من عطا کردی ولی نگفتی اگر شانه هایم از خستگی در هجوم تنهایی یخ زده بود چیکار کنم و در همین هنگام درست وقتیکه با چشمهای مواجم در قد قامت الصلوه به آسمان خیره شدم با چشمهای زیبایت نگاهم کردی و گفتی خودت رو تو آغوشم رها کن بعد از آن هربار شانه هایم احساس خوشی نداشت چشمهایم را می بستم و بی پروا خودم رو تو آغوشت رها میکردم ای آرام جانم گرمای وجودت در تمامی لحظات زندگی جریان دارد من خودم رو تو آغوشت رها میکنم و میدونم آغوشت همیشه به من مشتاقست که تو خود گفته ای: اگر بندگانم بدانند که من چقدر به آنها مشتاقم بلافاصله جان میسپارند
[ پنجشنبه 1390/08/19 ] [ 18:54 ] [ نسیم ]
[ ]
یاد سهراب بخیر آن سپهری که تا لحظه ی خاموشی گفت تو مرا یاد کنی یا نکنی باورت گر بشود گر نشود حرفی نیست اما نفسم میگیرد در هوایی که نفسهای تو نیست [ سه شنبه 1390/08/17 ] [ 22:14 ] [ نسیم ]
[ ]
نمیدانم چرا با آنکه میدانم از آن من نخواهی بود چرا با تار و پود جان برایت خانه میسازم...؟ [ یکشنبه 1390/08/08 ] [ 20:16 ] [ نسیم ]
[ ]
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود [ جمعه 1390/08/06 ] [ 11:0 ] [ نسیم ]
[ ]
امروز یادم رفته همیشه بند کفشامو چطور میبستم! چرا نمیتونم یه گره کوچیک بدمو یه پاپیون خوشگل بزنم؟ میخواستم بیامو ازت بپرسم که دیدم نیستی...غم نبودنت بدتر از چندروز پیش به قلبم چنگ میزنه یادته تو اولین نفری بودی که یادم دادی بند کفشمو چه جور ببندم..بهم گفتی یه گره کوچولو بعدشم یه پاپیون خوشگل هیچوقت یادم نمیرفت اما امروز بیخیال کفشام شدمو یه کفش ساده تر پوشیدمو زدم بیرون چندتا دختر کوچولوی بامزه با کوله های بزرگتر از خودشون داشتن میرفتن مدرسه و تعریف میکردن که خوراکی چی آوردن یاد تو افتادم یادته روز اولی که میخواستم برم مدرسه گفتی نه چیپس میخری نه پفک... یه نون و پنیر و گردو واسم گذاشتی با چندتا میوه یادته یه هفته ی اول مدرسه تو خودم بودم مثه همیشه شیطونی نمیکردمو کلی غصه دار بودم گفتی:تو مدرسه دوست پیدا نکردی؟ گفتم:مادرجون تو از کجا میدونی؟ گفتی:میدونم دیگه... بعد بهم گفتی:از فردا با همونیکه دوس داری دوستت باشه کنارش بشین و یه سیب تعارفش کن یادته وقتی از مدرسه با همون دوستم که حالا میدونستم همسایه ی جدید و دیوار به دیوارمونه برگشتم دم در دیدمت که با یه لبخند قشنگ و مهربون میومدی به استقبالم حیف که اون روزای خوب تموم شد و تو دیگه کنارم نیستی مهربونم به یاد اون روزا یه نون پنیر و گردو واسه خودم درست کردم اما انگار بی مزه ست انگار هیچی طعم و بوی خوش دستهای تورو نداره مادربزرگ مهربونم از فردا هیچ صبحانه ای طعم لبخند تورا نخواهد داشت [ یکشنبه 1390/08/01 ] [ 23:48 ] [ نسیم ]
[ ]
شمع جمع شاپرکهایی رضا ای کلید ساده ی مشگل گشا آن گل زیبا گل خوشبو تویی ای رضا جان ضامن آهو تویی با نگاهت چون کبوتر کن مرا تا بگیرم اوج خوشحال و رها [ یکشنبه 1390/07/17 ] [ 10:40 ] [ نسیم ]
[ ]
بی تو طوفان زده ی دشت جنونم صید افتاده به خونم تو چه آسان میگذری غافل از اندوه درونم بی من از کوچه گذر کردی و رفتی بی من از شهر سفر کردی و رفتی قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم تو ندیدی نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی چون در خانه ببستم دگر از پای نشستم گوئیا زلزله آمد گوئیا خانه فروریخت سر من بی تو من در همه ی شهر غریبم بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی برنخیزد دگر از مرغک پربسته نوایی تو همه بود و نبودی تو همه شعر و سرودی چه گریزی ز بر من که ز کویت نگریزم گر بمیرم ز غم دل با تو هرگز نستیزم من و یک لحظه جدایی نتوانم نتوانم بی تو من زنده نمانم حمید مصدق در پاسخ به شعر کوچه ی فریدون مشیری
[ شنبه 1390/07/09 ] [ 12:19 ] [ نسیم ]
[ ]
[ شنبه 1390/06/26 ] [ 1:46 ] [ نسیم ]
[ ]
رفته بودم سر حوض تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب آب در حوض نبود ماهیان میگفتند:هیچ تقصیر درختان نیست ظهر دم کرده ی تابستان بود پسر روشن آب لب پاشویه نشست و عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد به درک راه نبردیم به اکسیژن آب برق از پولک ما رفت که رفت ولی آن نور درشت عکس آن میخک قرمز در آب که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد چشم ما بود روزنی بود به اقرار بهشت تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است بادی میرفت به سر وقت چنار من به سر وقت خدا میرفتم سهراب سپهری
پی نوشت:این آپ آخره تا هفته ی آینده که بیام.خیلی به دعاهای پرمهرتون احتیاج دارم ازم دریغ نکنید مرسی.
[ شنبه 1390/06/12 ] [ 12:51 ] [ نسیم ]
[ ]
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد ناگه این دل با غمی دمساز شد یا علی گفتیم و جان جانی گرفت برفراز دل بارانی گرفت یا علی گویان برو تا کبریاء بر دلت باشد فقط نقش خدا نوشته شده در دل نوشته ها
ادامه مطلب [ چهارشنبه 1390/06/02 ] [ 3:8 ] [ نسیم ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |